من با تو
رهگذر اندیشه های نابم
این سوی نگاهی پر از آرزم
تو با من
حرکت مدام ساعتی شماطه دار
آن سوی جایی که
هیچ نشناختم اش
سهم من از تو
همین است
که کافی نیست
سهم تو باید
چیزی فراتر از شب چشمانم
من
خواهش نام تو را
در شط خلیج ماه روی ات
بادبان افکنده ام
تویی که
هرگز از جنس سایه نبوده ای
تویی که
ملاطفت آفتاب و گل سرخ را
آشنایی
تویی که
خودِ رسم ادبی
که بر کوچه های شهر
شعر می پاشی
و من
خوشه چین واژه هایی رنگ باخته
حکایت من و تو
حکایت سر نهادن
بر سنگچین خاطراتی است
که شوریده و پریشانم می کند
و من
پشت حصیر اندیشه ای ناب
باز
وصف مرد آفتابی ام
ناتمام می ماند.
در قدیم واگویه های حتمی و گمان اینکه دیگران ،با اندازه و معیارهای خودشان
انسان را مورد داوری قرار می دهند بسیار مهم تر بود از هر انگیزه آزارنده ی
دیگر.احساس نا امنی از نگاه و زبان دیگران، یک حس گنگ و ناپیدا،یک گره
قدیمی در روح.اما اکنون و همیشه و در زمان حال ،سرشاری جوانی ات نمی
گذارد که من در ژرفای افسردگی باقی بمانم از چاله های ذهن به برکت یک دم
شکفتن،شکفته شدن،بیرون می کشانی ام و من تمام می شوم در شکفتنت و آغاز
می شوم با سخنت که من تنها مرد محبوب زندگی ات بوده ام،هستم و خواهم
بود.چقدر دوست دارم امشب دوباره با تو همزبان شوم.لبخند به نگاهت و دانستن
اینکه لبخند....«نمی دانم چرا فکر می کنم گاهی اوقات لبخند چهره ام را نازیبا
می کند؟باز هم سیگار،باز هم سیگار،چقدرسیگار»همتای بی همتای من،عزیزتر
از جانم،تنها و تنها تو، جزئی ترین حالتها و گذراترین آنات مرا می فهمی و عمیقا
حس می کنی و دست می گذاری بر پشت دستِ من و آرام می فشاری،این لحظه
بسیار کوتاه و گذراست اما چنان هست که احساس می شود تمام ذرات حواست را
دستادست به سلسله اعصاب مغزم منتقل می کنی و من نمی دانم و نمی توانم بدانم
این چه حس ساده و عجیبی از رفاقت و یگانگی است که به من منتقل می شود.
آنگاه یکپارچه پر می شوی از رضایت و زلالی های عاطفه عمیق انسانی و من
نسبت به این حس اطمینان دارم که چشمهای سیاهت هیچ نشانی از ریا ندارد ،بلکه
سپاسمندی عجیبی را عرضه می کند که من را مثل طفلی کوچک به وجد می
آورد و من چگونه می توانم نیندیشم به باطن رفتار انسانی که تو هستی و همتای
کوچک نام یافته ای؟وچگونه می توانم تخیل نکنم به تو، به روحت ،به قریحه ات
و تواناییهایت در جذب من، به سیمای انسانی که می شکفد در من و درخلوت
وشلوغی ذهنم بازتاب می یابد همیشه و در همه حال ،و تنها می توانم بگویم که
دوستت دارم زیرا که می شناسمت به دوستی و یگانگی«سمیه»
**خیلی تند نوشتم چون داشت دیر می شد.فردا رئیسم بهم مرخصی داد چون
خودش می خواست بره ماموریت.دوسِت دارم دوسِت دارم.بابت سیدی دستت درد
نکنه جوجو.
پ.ن1:همسرم موقعی که این نامه رو نوشتند سرباز بودند.
پ.ن2:اون سیدی ،سیدی آخرین آلبوم مرحوم ناصر عبداللهی بود.روحش شاد.
پ.ن3:باید مرور کرد و مرور کرد شاید فردا دیر باشد
پ.ن4:دنبال نخ خاطره می گردم.زخم دلواپسی ام بخیه می خواهد
پ.ن5:از قصه من و تو در شهر هست های و هویی
من عاشقم تو معشوق،این های و هو ندارد؟
می دانی مهربانم!نوشته هایت را که می خوانم یاد حال و هوایی می افتم که فقط یادت بود که
حال و هوایم را عوض می کرد .یاد نوشته های پیزوری ام می افتم که تو پای ثابت
قهرمانش بودی.خم می شدم روی کاغذ و خودکار آبی ام را می گرفتم دستم و موهای بلند
مشکی ام را می ریختم دور کاغذ که فقط من باشم و تو باشی و رقص جمله ها و هیچ
نامحرمی جرات نکند سرک بکشد به خلوت عاشقانه مان.من بودم و فکر حضور ناپیدای تو،
که می شدی کبریت توکلی و به اشاره ای و بی هیچ ادا و اطواری روشن می شدی و آتش
میزدی به جان من بیچاره.آنقدر واقعی بودی که از دستم خودکار جدا می شد و حلقه می شد
به دور گردنت و باز شصت پایم که به دادم می رسید تا شاید قدری با تو هم قدّی کنم.و تو که
مثل همیشه سخاوتمندانه خودت را می کشیدی پایین و پیشانی منتظر و بوسه مهربان و من
که غرق در اوج بودنت.....و زنگ بی محل خانه که بی هوا آغوشم را از تو خالی می کرد.
پ.ن1:تو را همیشه با خودکار آبی می نوشتم.
پ.ن2:این بهانه ای بود که از این به بعد نامه هایی را که همسرم قبل از ازدواجمان برایم
نوشته بود را برایتان بنویسم که هم خانه آشوغم زیبا تر شود و هم خودمان دوباره
مرورشان کنیم و هم شما ...شاید دوستش داشته باشید
دست و دلم در جدالند
مرورت می کنم
و تو
در پس خاطراتی گُر گرفته
دوباره
شعر خاکستری مرا می نویسی
هان ای دیریافته!
راه ما
طی یک احتمال نیست
یقین ِ بودنم را
ایمان بیاور
که من
حقیقتِ داشتنت را
بر محراب شور و شعور
سجده میزنم
من
بی سبب
دوستت دارم
تو
ای بهانه!
مراقبم باش
در برابرت می نشینم
همچون حقیقتی برهنه
و در ساحل نگاهت کناره می گیرم
و چشمان رسوایم
غزلی تکراری سر می دهند
که تو
همان پرنده مُقدَّری
که قحطی راستی
تو را از سرزمین آشنایی ها کوچاند
راستی پرنده مهاجر!
کدامین بهار
تو را به من بازگرداند؟
کدامین قرار عاشقانه
را سلام گفتی؟
کدامین لبخند را
اینگونه جوانه زدی؟
در برابر من مینشینی
همچون حقیقتی برهنه
و در ساحل نگاهم کناره می گیری
و چشمان رسوایت
غزلی تکراری سر می دهند
که من
همان پرنده مُقدّرم
که مهرانه آغوشم را
به رویت گشوده ام.
پ.ن1:پاییز خدا نگه دارت باشه ،خاطره های فراموش نشدنی ای بران رقم زدی بدون که فراموش نمیشی.
پ.ن2:......
بانویی ،دردمند نام ،در مناظره ای ،در سرای سبز بیشه ،بی آنکه
دلیلش را بدانم مرا «شاعر شل شالیکار »خطاب نمودند و این عنوانِ
بس پر از حرف و کنایه مرا واداشت که دوباره دستی بر قلم برم و بر خود
نهیب زنم که:
هان!روی سپید بی وزنی هایت سیاه،بیهوده لاف شعر چه می زنی؟
راست می گفت،بی غرض که نگاه کردم شاید حقیقتا همان شاعر شل
باشم که منِ شل را چه به شاعری؟لیک خوب که اندیشیدم بهانه های
بسیاری یافتم بر قلم به دست گرفتنم ،نوشتن جوهره وجود انسان
است و سلاله ذهنی سیال که اگر بر کاغذ نیاید خدا میداند چه آخر و
عاقبتی نصیب صاحبش خواهد شد.گاهی فکر می کنم که اگر
همین پاره نوشته های رنگ و رو رفته نبودند به راستی غمباد
برآماسیده قلبم را به کدامین سوزن دردناک بی ریشه گی فرو می
نشاندم که اگر هم چنین می شد دوباره فردا روزی و دملی تازه از درد
نگفتن.احمقم شاید ،که اینگونه در حصار کلمات خزعبل و وارفته ذهنم
زندانی شده ام اما اینچنین پروریده ام که حتی اگر واژه ها مرا به صلیب
کشند سر از خدمتشان بر نتابم که شیارهای روز افزون پیشانی ام از
همین جست و جوی زندگی است و تقلای یافتن روح بلند آدمیت،من
می خندم همچنان که پیر می شوم و زندگی می کنم همچنان که
انجماد نابخرد واژه ها را در دخمه ذهنم آب می کنم.این چنینم شاید که
مغرورم به خود، که به هر انتقامی دشنه خشمم را می شکنم و دست
به بازی لفظ و قافیه می برم که آرامم کند.شاعر شل شالیکارم
شاید،که نقش شعر ناسروده ام را بر تارک ابرهای شب نوردی میکشم
که می دانند بر آسمان چشمانم خواب نمی جنبد مادام که روانم خسته
از خستگی های مردمان باشد.من شاعر نیستم که باشم به قول شما
شاعری شلم اما دلم خوش است که به لبخند مردمم می خندم و به
اشکشان می گریم بی آنکه نام دردمند بر خود نهاده باشم.
شعر مرا قافیه مردمی هستند که با آنان می زی ام و با خروششان
خونم می خروشد و با سکوتشان قلب قلمم آرام می گیرد.
شعر مرا ردیف،زندگی است،که در ذره ذره ی نفسهای مردمم جاری
می شود اگر همدردشان شوم،حتی اگر مرا –دردمند- نام نباشد.
شعر مرا حیات،عابرانی هستند که مرا به منطق خود حلاجی می کنند
و وزن و آهنگی در خور فکری که به آن زیسته اند برایم می جویند.
شعر مرا ثمر اشکی است که دانه دانه از چشم تنهایی دخترکان عشق
باخته می افتد و سبک می شوند و یاس شان به آغوش امیدواری
می رهد.
همزاد پنداری ام با زخم پرجراحت قلب کودکان کولی کاسه به دست
میدانهای شهر مرا جرات نوشتن می دهد ،ورنه بی هیچ درد و زخمه ی
احساس و طرح همدلی ،دردمندی کجا و شاعری کجا.
چه خوب که قلبمان را بشوییم که اینجا ملاک دست بردن به واژه ها،نام
و لقب و عنوان نیست اینجا چو در اوج شب بایستی و از روشنی روز و
رزم با پلیدی نفرت سخن بری،شاید که شاعری را ملقب شوی.