آشوغ

 

از همهمه و هیاهوی دنیا دور شدم و شب با پوشینه سیاهش منو در

آغوش می کشه و خودم رو نرم به بازوانش می سپارم و خستگی ها رو

از تن وا می کنم به جوونیم فکر می کنم که تیز بال از کنارم میگذره و

من همچون جسمی که نظاره گر پرواز روحِ،به رفتن جوونیم نظاره می

کنم و به روزگاری فکر می کنم که گفتن و صحبت کردن و اندیشیدن و

نگاریدن از هر چیز برام ممکن بود از روزگاری که همه چیز نظرم رو به

خودش جلب می کرد از صدای جق جق شکستن تخمه گرفته تا گرد و

غباری که توی نور بالا و پایین می رفت از جمعه های دلگیر و کلافه ،از

قفسه های کتاب و یه دنیا کتاب نخونده از ولو شدن جلوی تلویزیون

سیاه و سفید کوچیکمون و با اشتیاق فوتبالِ درپیت ایران با گزارش

کوتی رو دیدن،از انشاهایی که برای کلاس گذاشتن توش می

نوشتم«من و خونوادم تابستون تمام ایران رو گشتیم» انگار که خونواده

من کار و کاسبی نداشتن که تموم تابستون رو بگردن، یکی نبود بگه

آخه دختر تو کجا شبیه بچه پولدارایی ؟ از عشق مدرسه که عاشق

درس خوندن بودم و سر به سر گذاشتن همه از مدیر گرفته تا دانش

آموزا،آخ که چه آتیشی می سوزوندم،از شبایی که خوابم نمی برد و با

تیک تاک ساعت حال می کردم از مامانم که وقتی برام چش غره می

رفت چقدر ازش می ترسیدم از خواهرم که خیلی دوسش داشتم و

بزرگش کردم از خودم که دوست داشتم خوب باشم و مهربون ،از هیجده

سالگی که می گی عاشقم شدم. راستی که جوونی بر سر کوچِ ،انگاری همین

دیروز بود جرقه های عشقت در من شعله می گرفت انگاری همین دیروز

بود که جوون بلند بالا و موقشنگ مجتمع با اون نگاههای زیر زیرکیش

می خواست بهم بگه عاشقم شده و من مردد، زیباترین ریسک زندگیم

رو کردم از اون روزایی که جوجو شدم از اون روزایی که نازیِ من شدی

از اون روزایی که با ترس و دلهره کوچه های شهر رو قدم   می زدیم تا

برای زندگیمون نقشه بکشیم از اون روزایی که خیلی عاقلانه تصمیم

می گرفتیم از اون روزای خواستگاری از اون روزای نامزدی از اون روزای

دوندگی قبل از ازدواج از اون روز عروسی از اون شب عروسی. حالا هم

من و تو و یک سقف .اگرچه هنوز هم جوونی بر سر کوچِ اما دیگه مهم

نیست چون مأوای آغوش تو برای من ته ته دنیاست خود خود

بهشت .آره الان شبِ و پسرِ بلند بالا و موقشنگ مجتمع که حالا دیگه

موهاش کم شده جلوی چشمام آروم و معصوم (معصوم تر از روزایی که

اولین بار دیدمش) خوابیده، واااااای چطوریِ که پیش منی و بازم دلم

برات تنگ میشه.......

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢۳ساعت ٦:٤۸ ‎ق.ظ توسط سمیه رستگار نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ



فراخوانی - تدریس خصوصی زبان - یکتا گستر | مرکز لینک ایران - تعمیرگاه خودرو - ارتباطات - ترفند سرگرمی