آشوغ

من زندان بوده ام

من زندان را دیده ام

من تمنای لختی متادون زودتر زندانی را از زندانبان به گوش جان           شنیده ام

من لرزش دستان زندانی در پی سیگار را احساس کرده ام

من دخترک ٢٢ ساله قاتلی را دیده ام که چروک رنجهای روزگار او را

پیرزنی می نمود فرتوت و در بازجویی هایش اقرار می کرد که اگر هزار بار

دیگر شویش را زنده ببیند او را به قتل خواهد رساند

من دخترک زندانی نقاشی را که فریب عشق خورده بود دیده ام که از

دستانش هنر می بارید و از قلبش خون

من پیرزنی ناتوان دیده ام که جرمش فاحشگی بود

من دزدی را دیده ام که النگو از دست کودک خردسالی ربود و به زمین

خورد و زندان جایگاهش گشت و آنگاه در انتظارآزادی

من اشکهای زجر آوری را دیده ام که بازجو را منصرف می کرد از پرسش و

پاسخ 

من دخترک نازیبایی دیده ام که رویاهایش را عین واقعیت می دانست و

تمام پسران دنیا راشیفته خود

من معلم مظلومی را دیدام که استغاثه و طلب یاری اش ره به جایی نبرد

تا تیزی چاقوی خشم حکم اعدام را برایش به هدیه آورد

من زنجیر دستان زندانیان را بارها دیده ام

من زندانبانان بسیار دیده ام که زنانش عبوسند و مردانش خشن

من زن مامور شلاقی را در چند قدمی ام دیده ام که حتی دیگر تب شدید

  پسرش احساسات زنانه اش را بر نمی انگیخت

من فریاد بیداد و خشم زندانیانی را دیده ام که با دادی و خشمی

 سهمگینتر خفه می شد

من پزشکی را دیده ام که از طبابت تنها تشخیص مسمومیت زندانیان را

آموخته بود

من لحظات غریب ملاقات حضوری و آغوشها  و آشوغانه ها را بارها

دیده ام که عشق ،مجرم و بی گناه  نمی شناسد

من مرد نامردی را دیده ام که که به براحتی در دادگاه همسرش را جاعل

معرفی کرد

من کودک خردسالی را دیده ام که در زندان چشم به این دنیای دنی

گشود ،نا خواسته از«بودن»

.....

من اینها را دیده ام و نخواستم که دیگر ببینم و گریختم ،که اگر می

ماندم ............

اما امروز من با همه دیده هایم باز رنج زندانیانی را که دست بسته و

دهان خاموش به تاریکی سپرده شده اند

نمی توانم درک کردن که رنج زندانی را تنها زندان دیده می تواند که درک

کردن

پس به یاد دوست عزیزمان «اللهم فک کل اسیر»

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٩ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ توسط سمیه رستگار نظرات () |

 

آی . . . زندانبان!

صدای ضجه زندانی در مانده را بشنو

در این دخمه ی دلتنگ جان فرسای را بگشا

از این بندم رهایی ده

***

مرا بار دیگر با نور خورشید آشنایی ده

که من دیدار رنگ آسمان را آرزو مندم

بسی مشتاق دیدار زن و لبخند فرزندم

من دور از زن و فرزند

به یک دیدار خشنودم

به یک لبخند، خورسندم

***

الا ای همسرم ، ای همسفر با شادی و رنجم!

از پشت میله های زندان، ترا دلتنگ می بینم

و رویت را که زیبا گلبن گلخانه ی من بود

بسی بیرنگ می بینم.

***

به پشت میله های سرد، چشمت گریه آلود است

در آغوش تو می بینم سر فرزند را بر شانه ات غمناک

مگو فرزند ... جانم ، دخترم، امید دلبندم

تو تنها، دخترم تنها

***

 

الا ای نغما خوان نیمه شب ، ای رهنورد مست!

که هر شب میخزی از پشت این دیوار ،مستانه

و میپویی بسوی خانه ی خود، مست و دیوانه

دم دیگر در آغوش زن و فرزند، خورسندی

نه در رنجی، نه در بندی

ولی من آشنای رنجم و با شوق، بیگانه

تو بر کامی و من ناکام

تو در آن سوی ، آزادی

من اینجا بسته ام در دام

میان کام و ناکامی، نباشدغیر چندین گام

بکامت باد، این شادی

حلالت باد، آزادی

***

تو ای آزاده ی خوشبخت، ای مرد سعادتمند!

که شبها خاطری مجموع و یاری نازنین داری

میان همسر وفرزند

دلت همخانه ی شادی

لبت همسایه ی لبخند

بهر جا میروی آزاد

بهرسویی که دل می گویدت رو میکنی خورسند

نه در رنجی و نه دربند

بکامت باد، این شادی

حلالت باد، آزادی

مهدی سهیلی

به یاد دوست عزیزمان «اللهم فک کل اسیر»

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٩ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ توسط سمیه رستگار نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ



فراخوانی - تدریس خصوصی زبان - یکتا گستر | مرکز لینک ایران - تعمیرگاه خودرو - ارتباطات - ترفند سرگرمی