آشوغ

چند روزی بود شکوه شِکوه به سینه ام غمی می فشرد که می شناسی

با خودم قهر بودم و با همه آنچه که مرا نسبت به تو به حسادت وا می داشت

دلتنگ بودم اما نمی گفتم از دلتنگی ,که سخنی گزاف بود

خروشی غریب دلم را به تموج وا می داشت

بال و پر آرزوهایم شکسته بود

قلبم بی تاب حزنی ملال انگیز به تندی به سینه می کوفت

دوست داشتم بنویسم از ناگفته هایم اما رمقی نبود بر این دستان ناتوان

تنهایی عمق جانم را می خراشید

 گویی خدا از ویرانه وجودم رخت بر بسته بود

گویی هزاران سال دور بودم از قافله عشق

نه سوسوی ستاره بود و نه رقص ابرها و نه خجلت ماه

و چشمانم،  همانی که دوستش می داری ، برق نگاهش پریده بود و تجلی پر شور

همیشگی را نداشت

و این است حکایت من و تو

حکایت گله ها و رضایتها

حکایت اشکها و لبخندها

حکایت غمها و شادیها

حکایت واقعیات و حقایق

حکایت غرور و فروتنی

این است حکایت من و تو که باز مثل همیشه به قدر ت دستانت ختم می شود

و من دستانت را..............

و من و مهربانی دستانت............

و من با دستانت...............

همانی که مسحورم می کند به قدرت عشق

آن هنگام که تنگ می فشاریم

و بغض چند روزه ام سر وا می کند

آن هنگام که آغوشت دوباره ماوایی می شود بر دلهره های زنانه ام

آن هنگام که دوباره تو می شوم

........................................

قسم خورده بودم که دیگر .................... ،اما شکستمش و زمزمه می کنم به

کفاره این سوگند دروغ و با هزاران زبان بی زبان

« دوستت دااااااااااااااارم»

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۳٠ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ توسط سمیه رستگار نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ



فراخوانی - تدریس خصوصی زبان - یکتا گستر | مرکز لینک ایران - تعمیرگاه خودرو - ارتباطات - ترفند سرگرمی