آشوغ

فکر کردن دربارۀ جنسیت خود مخرب است. زن بودن یا مرد بودن به صورت خالص

و مطلق مخرب است؛ باید زنانه-مردانه یا مردانه-زنانه بود. کوچکترین تأکید بر هر

ظلم و جوری برای زن مخرب است؛ حتی نباید از روی انصاف و عدالت از آرمانی

دفاع کند؛ یا به هر شکلی آگاهانه به عنوان زن سخن بگوید ...

 هر آنچه با تعصب آگاهانه نوشته شود محکوم به مرگ است. نمی تواند ...بارور شود...!

... اینکه زن بتواند زن را نه در ظلمت رقابت و حسادت، که در روشنای دوستی و

محبت بنگرد، اینکه زن همجنس خود را نه در سایه قضاوت مردان دیگر و براساس

معیارهای آنان، بلکه بر مبنای تواناییهای خود او بنگرد، گامی است در راه دور

شدن از تصورات قالبی و دانش محدود و ناقص آثار پیشینیان درباره زنان...!

 ... ناپلئون و موسولینی هر دو مؤکدا بر حقارت زنان اصرار می ورزیدند، زیرا اگر

زنان حقیر نبودند، آنها نمی توانستند بزرگ باشند. این امر تا حدودی نیاز مردان را

به زنان توضیح می دهد...!

 .... بسیار مهم است که خودمان باشیم و نه هیچ چیز دیگری...!

 ... زنان تمام این میلیونها سال درون خانه‌ها نشسته‌اند، تا آنجا که اکنون دیگر

نیروی خلاقه‌ آنها در دیوارها نفوذ کرده و، در واقع، خصوصیات آجر و ملاط را چنان

 تغییر داده است که ناگزیر باید آن را با قلم و قلم‌مو و کار و سیاست مهار کرد. اما

 این نیروی خلاقه با نیروی خلاقه مرد بسیار متفاوت است. و باید گفت بسیار

 تاسف‌آور است که جلو این نیرو سد شود یا به هدر رود، زیرا به واسطه قرنها

 انضباط سخت به دست آمده، و جایگزینی برای آن وجود ندارد. جای بسی تاسف

 است اگر زنان مانند مردان بنویسند، یا مانند مردان زندگی کنند، یا ظاهرشان

 شبیه مردان باشد، زیرا اگر این دو جنسیت – با توجه به وسعت و تنوع دنیا – تا

 این حد بی‌کفایت‌اند، چگونه می‌خواهیم تنها با یک جنسیت سر کنیم؟...!

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٠ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط سمیه رستگار نظرات () |

 

 

سلام بر دوستان خوبم  این پست رو اختصاص میدهم به سپاسگذاری از همه بزرگوارانی

 که «به خاطر رویا »را خواندند و از صمیم دل با رویای داغدار به انحای مختلف چه به شعر

 ،چه به نثر ،چه به محاوره همدردی کردند و دوباره ثابت کردند که هر چند رویاهای غمگین

 کم نیستند اما دل مردان مرد ایرانی و زنان زن ایرانی برای هر زخمی در هرکجای این خاک

 که باشد فشرده می شود و فریاد برآوردند که عاطفه نگینی است بر تارک وجود مردم پاک

 ایران زمین از همه شما و بخصوص: واقعیتهای زندگی من،آقای نویسنده،  

                   می می جون،انجمن دختران پشت بوم نشین،ستاره،حامی

،محبوب،سمیرا،مهلا،دلتنگ ترین شاعر،سحرهای عزیز،علی رضا اسدی ،رامین،آمیرزا

ببو،فروغ لایزال،فرزانه،آرینا،صنم،ترمه،سید مهدی

سپاسگذارم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٠ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ توسط سمیه رستگار نظرات () |

سلام به همه اونایی که به این آشوغانه سر می زنند همه اونایی که همخونه ام شدند

 وهمه اونایی که میانو  زیر لب غرغر کنان درب آشوغ رو به هم می کوبند و می گن برو

باباتودیگه کی هستی.  بدونید که همتون برام محترم و عزیزید فقط یک خواهش کوچیک

 دارم که اگه بخونید و بتونید برام انجامش بدین ممنون لطفتون می شم مثل همیشه.

 امروز اصلاَ حالم خوب نیست ساعت 9 تجدید نظر داشتم چه گذشت بماند ولی چیزی

 که خیلی آزارم داد اینکه نماینده حقوقی..... بعد از انتهای جلسه گفت خانم رستگار ما

 که می دونیم محکومیم بذارید یه کم اذیتتون کنیم حرفش اعصابم رو به هم ریخت ولی

 خوب که فکر کردم دیدم راست میگه ما آدما عادت کردیدم به آزردن و آزاریدن.اما چیزی

 که بیشتر اعصابم رو خورد کرد این نبود، غصه ام از جای دیگه ای . چندی پیش (روز پدر)

 در میان وبگردیهام با دختری آشنا شدم که رویای زمانش خوندنی بود در روز پدر از درد

 بی پدری اش گفته بود که تازه به جونش افتاده بود از اینکه دیگه نیست تا ازش پول

 بگیره و براش کادو بخره از اینکه قلب داغدارش رو هدیه به تکه سنگی کرده بود که می

 گن خونه ابدیش. دردش دلم رو فشرد هرچند تجربه نکردم ولی همه غمها و شادیهای

 دنیا قریبند،نزدیک نزدیک پس تجربه نکردنشون دلیل بر نبودنشون نیست سعی کردم با

 زبون قاصرم باهاش همدردی کنم و چون حرف دل همدیگه رو درک می کردیم همسایه

 هم شدیدم بعد از یه هفته دوباره بهش سر زدم دیدم با کلماتی که ازشون عجز و

 استغاثه می باره خواسته برای داداش رضاش،برای تنها مرد زندگیش دعا کنیم بازهم

 دلم فشرده شد براش دعا کردم ،بخدا از ته قلبم دعا کردم ولی امروز دیدم که رویا تنها

 مرد زندگیش رو هم از دست داد به فاصله کمی بعد از مرگ پدر .نمی دونم چرا ،من که

 رویا رو ندیدم ،من که اصلاَ‌نمیشناسمش پس چرا با مرگ داداش رضا نمی تونم اشکم

 رو نگه دارم چرا رویا بافرسنگها فاصله اینقدر بهم نزدیکه چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟دوستای خوبم

 من بخاطر غم رویاغمگینم رویا خونه اش رو کاملاَ‌سیاه کرده و نمی خواد بنویسه رویا غم داره.

 فقط به خاطرتسلی دل یک انسان غمزده که روحش خسته است و تنها مرد زندگیش رو

 از دست داده به خونه اش برید و باهاش همدردی کنید و براش دعا کنید که خدا بهش

 صبر و بده خواهشاَ‌از این جمله هم نگید که(هر مرگ اشارتی است به حیاتی دیگر) نقل

 حیات دیگر نیست نقل دل تنهای یه دختره.رویای عزیزم بی آنکه بشناسمت برایت        

می نویسم تا بدانی که تنها نیستی دل خیلی ها با توست.

آدرس رویا:http://moohakemeh.persianblog.ir/ رویای زمان

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٧ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط سمیه رستگار نظرات () |

دیشب باز سردم شد از همان سرماهایی که احساس می کنم استخوانم

منجمد شده و اخیراَ مبتلا شده ام . پتو را روی سرم کشیدم باز هم گرمم نشد

نیمه شب بود و من به یاد حسین پناهی عزیز افتادم

:(من: سردمه    نازی: خب برو زیر لحاف من: صد لحاف هم کمه)

همان دیشب تصمیم گرفتم برای شادی روحش یکی از زیباترین اشعارش را

ثبت کنم اگر خواندید از دواگویه هاتان برای شادی روحش بنگارید..........

 

حق با تو بود

 

می بایست می خوابیدم

 

اما چیزی خوابم را آشفته کرده است

 

در دو ظاقچه رو به رویم شش دسته خوشه زرد گندم چیده ام

 

با آن گیس های سیاه و روز پریشانشان

 

کاش تنها نبودم

 

فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی اید ؟

 

کاش تنها نبودی

 

آن وقت که می تواستیم به این موضوع و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند

 

بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند

 

می دانی ؟

 

انگار چرخ فلک سوارم

 

انگار قایقی مرا می برد

 

انگار روی شیب برف ها با اسکی می روم و

 

مرا ببخش

 

ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟

 

می شنوی ؟

 

انگار صدای شیون می اید

 

گوش کن

 

می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد

 

اما به جای آن

 

می توانم قصه های خوبی تعریف کنم

 

گوش کن

 

یکی بود یکی نبود

 

زنی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه

 

به جای خواندن آواز ماه خواهر من است

 

به جای علوفه دادن به مادیان ها آبستن

 

به جای پختن کلوچه شیرین

 

ساده و اخمو

 

در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند

 

صدای شیون در اوج است

 

می شنوی

 

برای بیان عشق

 

به نظر شما

 

کدام را باید خواند ؟

 

تاریخ یا جغرافی ؟

 

می دانی ؟

 

من دلم برای تاریخ می سوزد

 

برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند

 

برای خمره های عسلش که در رف ها شکسته اند

 

گوش کن

 

به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگیر نوشت

 

حق با تو بود

 

می بایست می خوابیدم

 

اما مادربزرگ ها گفته اند

 

چشم ها نگهبان دل هایند

 

می دانی ؟

 

از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه وار در گذر است

 

کودک

 

خرگوش

 

پروانه

 

و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که

 

بی نهایت

 

بار

 

در نامه ها و شعر ها

 

در شعله ها سوختند

 

تا سند سوختن نویسنده شان باشند

 

پروانه ها

 

آخ

 

تصور کن

 

آن ها در اندیشه چیزی مبهم

 

که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را

 

در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند

 

یادم می اید

 

روزگاری ساده لوحانه

 

صحرا به صحرا

 

و بهار به بهار

 

دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم

 

عشق را چگونه می شود نوشت

 

در گذر این لحظات پرشتاب شبانه

 

که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت

 

دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است

 

وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند

 

من تو را

 

او را

 

کسی را دوست می دارم

پ.ن: پناهی در سال 1335 در دژکوه به دنیا آمد و تا اوایل دهه 60 در همان

 روستا تحصیل کرد ذهنش پر بود از چرایی و چگونگی پس راهی حوزه علمیه

 قم و درس آیت الله گلپایگانی شد و با کسوت روحانیت بازگشت در هنگامه

 جنگ راهی تهران شد و با کلاسهای 4 ساله بازیگری در مدسه آناهیتا زندگی

 جدیدی را شروع کرد ......... روحش شاد

پ.ن:

دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است

 

 وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند

 

 من تو را

 

 او را

 

 کسی را دوست می دارم

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٦ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط سمیه رستگار نظرات () |

من از خیابانی رد شدم

سگ می کشتند    

                 با تفنگ

زوزه کشید

با گلوله ای دیگر خاموشش کردند

من از خیابانی رد شدم

نیمه شب پنجشنبه ،نه چه می گویم حوالی صبح جمعه

مردانی سگ می کشتند

من از صدایش به خود پیچیدم

ضبط را زیاد کردند

و ما همه اینگونه ایم

زخمها را با دروغ مرهم می نهیم

من از خیابانی رد شدم

سگ می کشتند

ندیدم از نزدیک

جان و تنم می لرزید

چشمانم را گرفتند

ای کاش یادش را می گرفتند

ای خدا

من از خیابانی رد شدم که سگ می کشتند نیمه شب با تفنگ

چه کسی گفته ترانه ما آدمیان خواندنی ست

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٤ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ توسط سمیه رستگار نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ



فراخوانی - تدریس خصوصی زبان - یکتا گستر | مرکز لینک ایران - تعمیرگاه خودرو - ارتباطات - ترفند سرگرمی