آشوغ

بانویی ،دردمند نام ،در مناظره ای ،در سرای سبز بیشه ،بی آنکه

دلیلش را بدانم مرا «شاعر شل شالیکار »خطاب نمودند و این عنوانِ

بس پر از حرف و کنایه مرا واداشت که دوباره دستی بر قلم برم و بر خود

نهیب زنم که:

هان!روی سپید بی وزنی هایت سیاه،بیهوده لاف شعر چه می زنی؟

راست می گفت،بی غرض که نگاه کردم شاید حقیقتا همان شاعر شل

باشم که منِ شل را چه به شاعری؟لیک خوب که اندیشیدم بهانه های

بسیاری یافتم بر قلم به دست گرفتنم ،نوشتن جوهره وجود انسان

است و سلاله ذهنی سیال که اگر بر کاغذ نیاید خدا میداند چه آخر و

عاقبتی نصیب صاحبش خواهد شد.گاهی فکر می کنم که اگر

همین پاره نوشته های رنگ و رو رفته نبودند به راستی غمباد

برآماسیده قلبم را به کدامین سوزن دردناک بی ریشه گی فرو می

نشاندم که اگر هم چنین می شد دوباره فردا روزی و دملی تازه از درد

نگفتن.احمقم شاید ،که اینگونه در حصار کلمات خزعبل و وارفته ذهنم

زندانی شده ام اما اینچنین پروریده ام که حتی اگر واژه ها مرا به صلیب

کشند سر از خدمتشان بر نتابم که شیارهای روز افزون پیشانی ام از

همین جست و جوی زندگی است و تقلای یافتن روح بلند آدمیت،من

می خندم همچنان که پیر می شوم و زندگی می کنم همچنان که

انجماد نابخرد واژه ها را در دخمه ذهنم آب می کنم.این چنینم شاید که

مغرورم به خود، که به هر انتقامی دشنه خشمم را می شکنم و دست

به بازی لفظ و قافیه می برم که آرامم کند.شاعر شل شالیکارم

شاید،که نقش شعر ناسروده ام را بر تارک ابرهای شب نوردی میکشم

که می دانند بر آسمان چشمانم خواب نمی جنبد مادام که روانم خسته

از خستگی های مردمان باشد.من شاعر نیستم که باشم به قول شما

شاعری شلم اما دلم خوش است که به لبخند مردمم می خندم و به   

 اشکشان می گریم بی آنکه نام دردمند بر خود نهاده باشم.

شعر مرا قافیه مردمی هستند که با آنان می زی ام و با خروششان

خونم می خروشد و با سکوتشان قلب قلمم آرام می گیرد.

شعر مرا ردیف،زندگی است،که در ذره ذره ی نفسهای مردمم جاری

می شود اگر همدردشان شوم،حتی اگر مرا –دردمند- نام نباشد.

شعر مرا حیات،عابرانی هستند که مرا به منطق خود حلاجی می کنند

و وزن و آهنگی در خور فکری که به آن زیسته اند برایم می جویند.

شعر مرا ثمر اشکی است که دانه دانه از چشم تنهایی دخترکان عشق

باخته می افتد و سبک می شوند و یاس شان به آغوش امیدواری   

 می رهد.

همزاد پنداری ام با زخم پرجراحت قلب کودکان کولی کاسه به دست

میدانهای شهر مرا جرات نوشتن می دهد ،ورنه بی هیچ درد و زخمه ی

احساس و طرح همدلی ،دردمندی کجا و شاعری کجا.

چه خوب که قلبمان را بشوییم که اینجا ملاک دست بردن به واژه ها،نام

و لقب و عنوان نیست اینجا چو در اوج شب بایستی و از روشنی روز و

رزم با پلیدی نفرت سخن بری،شاید که شاعری را ملقب شوی.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٢ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ توسط سمیه رستگار نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ



فراخوانی - تدریس خصوصی زبان - یکتا گستر | مرکز لینک ایران - تعمیرگاه خودرو - ارتباطات - ترفند سرگرمی