آشوغ

 

بوی عید

جِرجِر دایره زنگی

سبزه و عود و سنبل

حاجی فیروز قدیمی قصه

که هنوز سیاه رو مانده

و شهری مدفون

که از زیر خروارها یخ

با طراوت ترانه هایی مشکوک به بهار

سرشار از دلهره خاطره تلخ انجماد

همچون بذری نورس

سر بر می آورد

من به شهر تازه ام ایمان دارم

شهر من

ترانه هایش

 از گلویی آزاد می تراود

خزه هایش

از خاکی سربلند ،سبز می شود

و هوایش

از آسمانی است، که مال هیچکس نیست

ماهی قرمز شهر تازه من

جایش دریاست

نه غوطه،در قفسی بلورین

پنجره های شهر تازه من

رو به بهار باز است

تو

برای یکبار هم که شده

نفس را از سینه ات دریغ مکن

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٢ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ توسط سمیه رستگار نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ



فراخوانی - تدریس خصوصی زبان - یکتا گستر | مرکز لینک ایران - تعمیرگاه خودرو - ارتباطات - ترفند سرگرمی