آشوغ

 

شاید باری دیگر عاشقانه

 

گاهی رمیده که می شوی از تشویش زمانه،غوغای قهرمانی گمشده

در داستان زندگی ات یا شیرینی شوخناک گرمی دوباره خورشید یا

شاید غمزه ی دل انگیز نسیمی فرحبخش،دوباره تو را به زمانه ای دعوت

می کند که اینبار آرام است نه مشوش.گل خنده می زند و ایوان خانه به

آب و آیینه آراسته می شود وقتی نزول می کنی به منزلی که

صاحبش،دل رمیده بود.حکایت من و یافتن تو،حکایت همان تصویر آغوش

غزل پوش عاشقی است که کولی وش و پریشان،ترانه مهرانه

معشوقش را با اشک نرم و پر شتابش آواز می دهد.که من تو را در همه

لحظاتی که به نگاهم خیره شدی یافتم و دوباره ساختم همه رشته

های پنبه شده ناشگون زندگی را. رنگ عاشقانه هایت پر رنگ بود که در

حریر محجب نگاهت،رها شدم و مستانه رقص داشتنت را با مضراب

عشق بر پای کردم. نگو که واژه ها را تحریف می کنم که کاش می

دانستی چگونه در کوره راه روزگار نیستی و ناپاکی،بودن پاکی ات به واژ

ها نمی آیند و زِوارِ جملات از هم می درند وقتی عطر حضورت در آشیانه

 دل کوچکم را قصد رقم زدن می کنم.من از اتفاق بودن مهربانت افتادم

که اکنون با تفسیری اَلکن از تو،دستی به زانو می زنم و بر می خیزم که

ای نور تابیده به آشیانکم!چقدر حضورت گیرا بود و چقدر معنایت

عمیق.چقدر مهرت دلبرانه بود و چقدر نگاهت پر از نگفته هایی که

گوشه چشمم جا خواهد ماند.مرا در تیرگونی تاریکی روزگار راهی نبود

جز فشردن دستانت که بدانی ناگفته هایت یادگاری گوشه چشمانم

خواهند ماند و خانه خاطراتم،در عمق دستانت.راستی دستانت را که

بالا می گیری آرام باش که خانه ام بر آن جاری است.

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٧ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ توسط سمیه رستگار نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ



فراخوانی - تدریس خصوصی زبان - یکتا گستر | مرکز لینک ایران - تعمیرگاه خودرو - ارتباطات - ترفند سرگرمی