آشوغ

چه حس عجیبی دارم من امشب.

شباهنگام بیست و هشتمین سال تولدم را با آغوش گرمی که برایم گشوده بودی شادباش می گویی و من اوج می گیرم بر آسمان بلند عاشقی.

و من گویی همان لحظه متولد میشوم و کودک درونم در لحظه تولد از شوق بودن تو در کنارش می گرید.

گویی آغوش تو کنج آشوغانه ای است برای قلب عاشقم که من در آن باری دیگر به دنیا چشم گشودم تا این بار آن را به گونه ای دیگر ببینم تا این بار در آن حس جوانی و تازگی کنم تا این بار دوست داشتن را دیگرگونه تجربه کنم همان دوستی و مهربانی بی بدیلی که بر من عرضه می داری.

من متولد شدم تا تو باشم تا برای تو باشم تا در نزدیک ترین نقطه به قلبت باشم تا قلبم برای تو و با تو بتپد تا همه زندگی ام باشی تا همه زندگی ات باشم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱٦ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ توسط سمیه رستگار نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ



فراخوانی - تدریس خصوصی زبان - یکتا گستر | مرکز لینک ایران - تعمیرگاه خودرو - ارتباطات - ترفند سرگرمی