آشوغ

* تو آنجا بودی ؛ و من حیران دیدنت بودم میان آن همه شگفت . حیران بوییدنت بودم در آن سپید دست نیافتنی . حیران بوسیدنت بودم در لا به لای درخت هایی که شاهد هر روزه ی حضور ما دوتا بودند در سپیدی بزرگ و شگفت و دست نیافتنی !

تو آنجا بودی و من نبودم که تا فریادم کنی و بود شوم و به رقص دربیایم از هیجان مرمرهای سپیدی که مستجاب الدعوه هستند . به رقص درآمدم و فریادت کردم و چرخیدم و تو را از دورترین شاخه ی شگفت آن باغ چیدم ، تا تو برایم پای کوبی و رقص مرا همراه شوی، تا به بلندترین پنجره ی آسمان درآویزیم و جهان را آن گونه که می دیدیم باشیم ! 

 تو آنجا بودی و من دعا خواندم ؛ بلندترین و سپیدترین و عاشقانه ترین آوازی را که می شد در آن سپیدست نیافتنی سر داد .من ، رستگار شدم و با تو از بلندترین مناره ی عاشق جهان بالا رفتم ، تا فریاد کنم نام بزرگ خدا را ، آن گونه که مرا برای تو آفرید و تو را برای خودت !

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٦ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ توسط سمیه رستگار نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ



فراخوانی - تدریس خصوصی زبان - یکتا گستر | مرکز لینک ایران - تعمیرگاه خودرو - ارتباطات - ترفند سرگرمی