آشوغ

در انتهای زوال شب

روبه روی قبله نور

سکوت می کنم

خلوت شبانه ام را زار زار می گریم

(آب دریاها سخت تلخ است آقا...)

و اشک

چه مهربانانه برمن می بارد 

و چه مهربانانه غبار غم میسترد

عادت کودکی است

اشک را می گویم

پس از تلاوت ستاره همیشه مومن می شوم

رها می شوم

در دست اندیشه

به قول و قرارهایم که فکر می کنم

هجمه ای از ترس جانم را می فشرد

چه ساده و چه معصوم

سکوت می کنم

نیش خورده ام که در لبخند هم زهر می بینم

شاید

می دانم وسوسه چیدن سیب ،ممنوع بود

ممنوع بود

که سکوت می کنم

ممنوع بود که ماهی کوچک ،تند تند به سینه ام می کوبد

نکند سنگ شده ام که نور از من گذر نمی کند

به خاطر نور هم که شده

سکوت می کنم

من به عهد خود وفادارم

 حتی اگر هجوم هجمه اش جانم را بترساند

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٩ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ توسط سمیه رستگار نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ



فراخوانی - تدریس خصوصی زبان - یکتا گستر | مرکز لینک ایران - تعمیرگاه خودرو - ارتباطات - ترفند سرگرمی