آشوغ

 

امروز به زمان فکر کردم همانی که می گریزد چون باد، اما نمی دانم چرا من

همچنان محصورم به حصارش. شاید هیچ وقت علت و حکمت برخی از امور

 برایم روشن نشد،شاید هیچ گاه واگویه های پنهانی چشمانم را ننوشتم که

 ابهام چشمانم را فراموش نکنم،شاید لحظات تلخی بود که او را فراموش کردم

 ،همان اویی که (با من و این همه زمن جدا) .چه زخمها که بر احساسم

 پنجولک نکشید ،چه دردها که سینه ام را نفشرد ،چه آزمونها که شرمنده درآن

 رد نشدم، چه ثانیه ها که کافر نشدم و عشق راکفران نگفتم،به زمان که فکر

 می کنم تمامی خماری های یک عمر (چرایی و چگونگی)دردی می شود بر

 استخوانم و می پیچم از این درد بر خود.به زمان که فکر می کنم میبینم تمامی

 (شاید وقتی دیگر ها)- (نقطه های پر از نگفته ها)-(راستش را بخواهی

 دروغ گفتم ها)-(بگذریم  ها) همه اینها را یک عمر لقلقه زبانمان کردیم که

شاید به نوعی از حصار زمان بگریزیم ،اما  چه شد؟اینها همه دردند، دردی که

 هرکس را به قدر آدمیتش دچار کرده ،به پیشانی هر کس که دست می زنی

 ،تب کرده از عفونت گندیده ندانم کاریهای خودمان.بعد فیلسوف میشویم و

 گفتمان های دینی وغیر دینی راه می اندازیم  که دنیا از (د ن ی)آمده

 که پست است و حقیر . خدا را با همه عظمتش نادیده می گیریم  و داعیه

 خداخواهی داریم. یعنی خدا اشرف مخلوقاتش را به پست خاکی، حقیر

 فرستاده؟آنقدر دروغ گفته ایم که از هر واقعه ای اولین خطور و تبادر ذهنمان

 این است که ( ما که نمی دانیم شاید دروغ باشد؟)

من امروز به زمان گله کردم .راستی چند سال است که از خلقت آدم می

 گذرد؟چند سال است که دچار شده ایم به غفلت یک هوس و هر دوره و

 عصری گناه تغافلمان راگذاشتیم بر دوش این و آن .من امروز  به زمان  فکر

 کردم از مبدا پیدایش تا مقصد مرگ،به لایه لایه های پیچ اندرپیچ و خم اندر خم

 انسانها فکر کردم . من امروز به صبر فکر کردم ،به اینکه چگونه از چشمان

 بسته ام یا شاید حقایق مکتوم به راحتی می گذرم و نمی بینم و زمان

 می گذرانم به ادامه عمر .

اصلا بگذریم- همان واژه گریز از زمان -اصلا سخنی ندارم برای گفتن باید به

 همان سوسوی چشمک زن نوری که گاهی در اتاق فکرم پخش می شود

 بیندیشم. باید به همان (اشعار  لا به لای جانماز آشوغم) دل خوش کنم .

 گاهی فشار اینبار مضاعف اسرار ناهویدا، کمر همتم را خم می کند و مجبورم

 می کند دست بگذارم به تنه نارون خیالم تا شاید تمددی ،آرامشی ،تراوشی

 تازه.........چه بگویم که گوشهایم دیر زمانی است فقط نوحه می شنود  خدایا

 دلم آوایی ،نسیم نوازشی، تن بی تبی می خواهد.

خدایا کجا رها شده ایم؟ در میان آدمیانی که آدمیت را بو می کشند؟کنج کج

 اندیشی خیالمان لم داده ایم و پا در هوا زمان می گذرانیم، شب پشت

 شب ؟

خدایا روزی ، نوری،روشنایی، چشمی که حقایق را از واقعیات جدا کند و زمانی

 شاید به آدمیت نزدیکتر.

خدایا ........

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط سمیه رستگار نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ



فراخوانی - تدریس خصوصی زبان - یکتا گستر | مرکز لینک ایران - تعمیرگاه خودرو - ارتباطات - ترفند سرگرمی