آشوغ

 

برای تو می نویسم

برای تو

که به لالایی مرگ می خوابی 

برای تو

 که نفسهای منقطعت را می توان شمرد

برای تو

که سهمت از باران، دستانی شده که ملتمسانه به سینه مادرت چنگ

می زند

برای تو

که آن روی سکه دنیا زندگی می کنی

برای تو

که پشت نقاب نگاهت تنها نقش درد می توان کشید

برای تو

 که از این کودکی ،مرد مبارزه شده ای در نبردی نابرابر با پنجه های

 قدرتمند مرگ

برای تو

 که بی آنکه زبانت  را بدانم ،لهجه ی لبریز از دردت آشناست

برای تو

که کنجِ پستویِ خیسِ چشمانت شِکوه استبداد را ضجه می زنی

برای تو

 که مسافر موسم منحوس مبهمی هستی که در هیچ گاهشماری ثبت

 نشده

برای تو

که گویی همه سنگهای سنگ دنیا را ،برای پای لنگ تو ساخته اند

مرا ببخش

به نحیفی قلم و ناتوانی دستانم

مرا ببخش

شاید دیر نوشتمت

اماخدا می داند که به فکرت بودم و در گیر با دلم ،که چگونه بنویسمت

برایت دعا می کنم نوباوه

که بمانی

همچون اسطوره

همانگونه که هستی

برایت دعا می کنم

از این دوردستها

که هر روز،روزه ام را به یاد گرسنگی ات آغاز می کنم

و به یاد گرسنگی ات افطار         

برایت دعا می کنم

و آنقدر سرشار از دردت می شوم 

که جایی برای خودم نمی ماند

و آنقدر لبریز

 که لاجرعه رنجهایت را سر می کشم

برایت  دعا می کنم

و برای همه مردم سرزمینت

که بمانید و حقتان را از همه شادی ها و برابریهای روزگار بگیرید

مرا ببخش قهرمان

به ناتوانی ام

باور کن برایت دعا می کنم

که این اشکها گواه منند

 

ب.ن:م.پرنده عزیزم راست می گویی مادر نیستم ولی از دیدن مادرانی

اینگونه -که کم هم نیستند- درد بر استخوانم می لولد.من از دیدن

 هزاران باره این تصویر هم اشک می شوم.و رنج دستان ناتوانم بر

 یاریشان مرا کفایت می کند بر دردی که گویی تمامی نخواهد داشت

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٥ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط سمیه رستگار نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ



فراخوانی - تدریس خصوصی زبان - یکتا گستر | مرکز لینک ایران - تعمیرگاه خودرو - ارتباطات - ترفند سرگرمی