آشوغ

کوچ میکنم

از کابوس دمادم نداشتنت

این

ارمغانِ شبا روزم .

رخت بر می بندم

از هجوم خاطراتی مهجور

در انتظار هبوط ِ

سلسله وار خاطرت

با بنه ای از بی نهایت من تا من

کوچ می کنم و

می روم و دور می شوم

و نه  ,

انگار که گم می شوم ،

میان غفلت دستانت  

کوچ میکنم ،

بی تو ،

از بن بست تلخ با هم بودنمان !!

نه به سوی بهار ,

که از پاییز عشقم

به زمستان مخوف نبودنت .

می روم

 از شور  آغوشت

به انزوای تلخ مرده واری

که رنجه میکند احساس زنانه ام .

دور می شوم و

در شب ِ بی تو بودن ِ من،

غریو ناشناس ِ تن مردگی ست

که میخ کوب میکندم

به دیوار بی نجابت حسرت زدگی

کوچ میکنم و

به صدای هراس آلود باد

اشکهایم قطره قطره

همچون برگی میریزد  

و تو که چشمه چشمه

رسوخ کرده ای به سنگلاخ جسم من ،

هم چنان نمی بینی ام هنوز ،

حق داری

من کجا و داشتنت کجا

گویی سهم من

کوچ است و رفتن

از کوچه باغی که جای من نبود . . .

 

 

 

پ.ن:دوست نه چندان محترم آقای .....براتون آرزو می کنم فرهنگ ایجاد یک رابطه سالم و اخلاقی رو با اطرافیانتون( چه در دنیای مجاز و چه در دنیای حقیقی) یاد بگیرید مطمئن باشید اگر هزاران پیام خصوصی و عمومی دیگر هم بگذارید آشوغ شما رو حتی شایسته پاسخ متقابل هم نمی دونه و مطمئنم این سکوت بدترین پاسخ برای همه بی حرمتی های شماست.براتون ادب و احترام آرزو می کنم تا از این انزوای حقیری که تووش گیر کردید بیرون بیایید

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ توسط سمیه رستگار نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ



فراخوانی - تدریس خصوصی زبان - یکتا گستر | مرکز لینک ایران - تعمیرگاه خودرو - ارتباطات - ترفند سرگرمی