آشوغ

می دانی مهربانم!نوشته هایت را که می خوانم یاد حال و هوایی می افتم که فقط یادت بود که

حال و هوایم را عوض می کرد .یاد نوشته های پیزوری ام می افتم که تو پای ثابت

قهرمانش بودی.خم می شدم روی کاغذ و خودکار آبی ام را می گرفتم دستم و موهای بلند

مشکی ام را می ریختم دور کاغذ که فقط من باشم و تو باشی و رقص جمله ها و هیچ

نامحرمی جرات نکند سرک بکشد به خلوت عاشقانه مان.من بودم و فکر حضور ناپیدای تو،

که می شدی کبریت توکلی و به اشاره ای و بی هیچ ادا و اطواری روشن می شدی و آتش

میزدی به جان من بیچاره.آنقدر واقعی بودی که از دستم خودکار جدا می شد و حلقه می شد

به دور گردنت و باز شصت پایم که به دادم می رسید تا شاید قدری با تو هم قدّی کنم.و تو که

مثل همیشه سخاوتمندانه خودت را می کشیدی پایین و پیشانی منتظر و بوسه مهربان و من

که غرق در اوج بودنت.....و زنگ بی محل خانه که بی هوا آغوشم را از تو خالی می کرد.

پ.ن1:تو را همیشه با خودکار آبی می نوشتم.

پ.ن2:این بهانه ای بود که از این به بعد نامه هایی را که همسرم قبل از ازدواجمان برایم

نوشته بود را برایتان بنویسم که هم خانه آشوغم زیبا تر شود و هم خودمان دوباره

مرورشان کنیم و هم شما ...شاید دوستش داشته باشید

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۳ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ توسط سمیه رستگار نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ



فراخوانی - تدریس خصوصی زبان - یکتا گستر | مرکز لینک ایران - تعمیرگاه خودرو - ارتباطات - ترفند سرگرمی