من با تو
رهگذر اندیشه های نابم
این سوی نگاهی پر از آزرم
تو با من
حرکت مدام ساعتی شماطه دار
آن سوی جایی که
هیچ نشناختم اش
سهم من از تو
همین است
که کافی نیست
سهم تو باید
چیزی فراتر از شب چشمانم
من
خواهش نام تو را
در شط خلیج ماه روی ات
بادبان افکنده ام
تویی که
هرگز از جنس سایه نبوده ای
تویی که
ملاطفت آفتاب و گل سرخ را
آشنایی
تویی که
خودِ رسم ادبی
که بر کوچه های شهر
شعر می پاشی
و من
خوشه چین واژه هایی رنگ باخته
حکایت من و تو
حکایت سر نهادن
بر سنگچین خاطراتی است
که شوریده و پریشانم می کند
و من
پشت حصیر اندیشه ای ناب
باز
وصف مرد آفتابی ام
ناتمام می ماند.
نویسنده : سمیه رستگار ; ساعت ٩:۱۱ ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱

